يحيى دولت آبادى

333

حيات يحيى ( فارسى )

وكيل آذربايجان و از دنيا ميرود آن روز و آن شب نعش او در پارك ميماند و روز ديگر سيد محمد على طهرانى يكى از مجاهدين رفته نعش او را برداشته در سر قبر آقاى طهران به خاك ميسپارد از كشته شدن حاج ميرزا ابراهيم آقايان روحانى خود را باخته حاج ميرزا ابراهيم آقا تسليم قزاقان ميشوند عبا و عمامه و لباس هرچه دارند بيغما ميرود و كتك بسيار به آنها ميزنند سر و صورت ايشان را مجروح ميسازند و به سينه آقا سيد محمد جراحتى ميرسد محاسن آقا سيد عبد اللّه كنده مىشود آب دهان زياد به صورت آنها مياندازند آنها را با كمال بىاحترامى سروپاى برهنه رو بقزاقخانه مىبرند و هركس را كه ميگيرند اول بقزاقخانه برده از سان لياخوف روسى گذرانيده از آنجا بباغ شاه ميفرستند ولى نزديك ميدان توپخانه سيدين سندين نميتوانند ديگر پياده بروند به اين ملاحظه و يا بملاحظه اينكه در ميدان شورشى برپا نشود آنها را مىبرند بباغچه پستخانه قدرى نگاهداشته بعد درشگه حاضر نموده بىآنكه بسلام پولكنيك ببرند بباغ شاه مىبرند در ورود دادن آقايان بباغ شاه قشون مستحفظ كه آنجا است هجوم ميآورند كه آنها را هلاك كنند ولى درباريان مانع شده آنها را در چادرى جاى داده بعد از زمانى ميفرستند از خانهاى آنها عبا و عمامه و لباس براى هريك آورده ميپوشند و محبوس مينمايند آقايان بعد از دو روز يك دفعه شاه را ملاقات ميكنند اول شاه در نهايت خشونت و بىادبى با آنها صحبت ميدارد آقا سيد عبد اللّه ميگويد اگر ما را بايد كشت بكشيد اما اينطور با ما حرف مزنيد و همانطور كه همه‌وقت صحبت ميداشته‌ايد